تبليغاتX
من و باش به عشق کی زنده بودم ... من و باش دل به کی خوش کرده بودم ... من و باش خیال می کردم یه نفر به فکرمه ... من و باش که فکر می کردم یکی هست عاشقمه ... من و باش که دل به عشق چه کسی داده بودم ... من و باش که تو خیال چه چیزایی ساخته بودم .. .ولی افسوس کلک بود توی کارات ... ولی افسوس دروغ بود همه حرفات ... توروباش وقتی دلگیری وتنها

وقتی دلگیری وتنها

دلم به دام عشق توشد گرفتار می تپه به عشقت تا لحظه دیدار

اونيكه مدعي بود عاشقته
توروتو فاصله ها تنها گذاشت
بي خبررفت و تو اين بيراهه ها
رد پاشم واسه چشمات جا نذاشت
آه دل رو سوزوندي
آه چرا نموندي
من و هر ثانيه و جنون تو
واسه من همين خيالت هم بسه
بذار جاده ها اشتباه برن
ما كه دستمون به هم نمي رسه
با حرير پيله هاي كاغذي
واسه من جاده رو ابريشم نكن
من به پروانه شدن نمي رسم
حرمت فاصله مون رو كم نكن

نوشته شده در یکشنبه 15 آبان1384ساعت 10:11 بعد از ظهر توسط ساناز| |

تصوركن اگه حتي تصور كردنش سخت
جهاني كه هر انسانی دراون خوشبخت خوشبخت
جهاني كه در اون پول ونژادوقدرت ارزش نيست
جواب همصدايي هاپليس ضدشورش نيست
نه بمب هسته اي داره نه بمب افكن نه خمپاره
ديگه هيچ بچه اي پاش را روي مين جا نمي ذاره
همه آزاد آزادن همه بي درد بي دردن
تو روزنامه نمي خوني نهنگها خودكشي كردن
جهاني را تصور كن بدون نفرت و باروت
بدون ظلم خودكامه بدون وحشت وتابوت
جهاني را تصور كن پر از لبخندوآزادي
لبالب از گل و بوسه پر از تكرار آبادي
تصور كن اگه حتي تصور كردنش جرم
اگه بابردنش گلو پرميشه از سرمه
تصور كن جهاني رو كه توش زندان يه افسانه است
تمام جنگهاي دنيا شدن مشمول آتش بس
كسي آقاي عالم نيست برابر با هم اند مردم
ديگه سهم هر انسان تن هر دونه گندم
بدون مرزو محدوده وطن يعني همه دنيا
تصور كن تو مي توني بشي تعبير اين رويا

نوشته شده در یکشنبه 15 آبان1384ساعت 12:53 بعد از ظهر توسط ساناز| |

age eshghe man

نوشته شده در پنجشنبه 5 آبان1384ساعت 1:52 بعد از ظهر توسط ساناز| |

nefrat

نوشته شده در سه شنبه 3 آبان1384ساعت 4:14 بعد از ظهر توسط ساناز| |

آرزودارم چولبخندي به لبهايت نشينم
خنده مهتاب گردم تابه سيمايت نشينم
پرتومهري شوم برگونه ات لرزان بلغزم
سايه لرزان شوم برسروبالايت نشينم
قطره اشكي شوم تابرسركويت بتابم
يا كه همچون آرزودرقلب رسوايت نشينم
درخزان آرزوهايت چنان شمعي بگردم
دربهار خنده گرم وفريبايت نشينم
درحرير بوسه ها پنهان شوم اي هستي من
تا كه برزلفت لبت برگردنت پايت نشينم

--------------------------------------------------

آمدي وقتي كه دل تنهاي تنها مانده بود
يكنفردرحسرتت دركوچه ها جامانده بود
آمدي وقتي كه دل برروي زانومرده بود
آفتاب ازانجماديادمان افسرده بود
آمدي وقتي كه ديگرنه صفابودونه عشق
ردپاي عشق برروي دلم جامانده بود
آمدي وقتي كه روي پرده هاي انتظار
پيچك سبزنگاه عاشقم پژمرده بود

--------------------------------------------------

اي غمت آخرين ترانه من
عشق شيرين توافسانه من
اشك چشمان آسماني تو
موج درياي بيكرانه من
چشم من آستان خانه تو
اشك توچلچراغ خانه من
پرده گوش گل دريد ازهم
شهرازناله شبانه من
سربنه همچوشاخه بردوشم
موج شب رافشان به شانه من
تونروتازدست من نرود
زندگي اي غمت بهانه من
اثرناله بين كه شاخه خشك
ميكندگل درآشيانه من
تاچه باطبع نازك توكند
غزل ناب عاشقانه من

--------------------------------------------------

نكندتواي پرنده بپري ازآسمانم
نكند خدانكرده كه بدون تو بمانم
نكندتوهم بيايي ودراين شب تباهي
بدهي به دست آهي دل ودست وديدگانم
من وآسمان خالي ازستاره وسپيده
بخداقسم پرنده كه دگرنمي توانم
به اميدتوست اينك كه نشسته ام براين خاك
وهميشه زنده ماندم به اميدلحظه هايي
كه بيايي وبپاشي غزلي به رود جانم

نوشته شده در سه شنبه 3 آبان1384ساعت 4:2 بعد از ظهر توسط ساناز| |

naro

نوشته شده در سه شنبه 3 آبان1384ساعت 3:36 بعد از ظهر توسط ساناز| |