تبليغاتX
من و باش به عشق کی زنده بودم ... من و باش دل به کی خوش کرده بودم ... من و باش خیال می کردم یه نفر به فکرمه ... من و باش که فکر می کردم یکی هست عاشقمه ... من و باش که دل به عشق چه کسی داده بودم ... من و باش که تو خیال چه چیزایی ساخته بودم .. .ولی افسوس کلک بود توی کارات ... ولی افسوس دروغ بود همه حرفات ... توروباش وقتی دلگیری وتنها

وقتی دلگیری وتنها

دلم به دام عشق توشد گرفتار می تپه به عشقت تا لحظه دیدار

خواستم هديه اي برايت بفرستم گل گفت مرا بفرست با عطر خود او را شاد سازم
گفتم او خودش گل است.خار گفت مرا بفرست تا به چشم دشمنانش فرو روم گفتم او آنقدر
 مهربان است كه دشمن ندارد بلبل گفت مرا بفرست تا با آوازم او را شاد سازم گفتم نه او خوش صداست .
ناگهان صداي قلبم به گوشم رسيد صداي تاپ تاپ قلبم بود كه مي گفت مرا بفرست تا دوستش بدارم
پس خالصانه به تو تقديم مي كنم

نوشته شده در چهارشنبه 28 تیر1385ساعت 8:9 بعد از ظهر توسط ساناز| |

هيچ صدايي نمي آيد . من منتظر صدا هستم . آنکه بخواند مرا به آن نام که مي خواهم ، و هيچ صدايي نمي آيد .
تمام اشياء ساکت شده اند . من انتظاز مي کشم . نگاه مي کنم تا تنها يکي ، يکي مرا بخواند به نام خودم با آن صدا که مي خواهمش
?از راه پله ها صدايي شنيده نمي شود . صداي پايي روي پله هاي سياه آن ساييده نمي شود .
آسانسور آرام روي تنه ي خود يله داده است . بي آنکه? دستي در ِ آن را باز کند . بي آنکه پايي سنگين با قدم هايش درون آن فرو رود
و انگشتي دکمه هايش را لمس کند . و من هنوز انتظار مي کشم،تا کسي از ميان اين همه سکوت بخواند مرا به آن نام که مي خواهم
سکوت با حجم سنگينش ، توي مشت هاي بزرگش فشار مي دهد ، قلبم را . نفسم حبس مي شود ، لاي انگشت هاي
سرد و آرام سکوت . و من همچنان بار سنگين انتطار را بر دوش مي کشم ، تا کسي ، تا چيزي ، بخواند مرا به آن که مي خواهمش
پاهايم از رخوت آن صدا که نمي آيد ، کشيده مي شوند ، روي زمين . دست مي کشم بر تن لخت و برهنه ب اشياء .
شايد که صدايي بيايد ؛ همان که من مي خواهم . اشيا با صدا قهر کرده اند انگار ، و يا اوست که آن ها را رها کرده و رفته به جايي که نباشد
پاهايم خم مي شود روي زانوها ،
و مي شکنند بر کمرگاه خسته خود ؛ از بس که راه رفته اند . سکوت مي خواند خودش را تنم . از پاهايم که خم شده اند روي خودشان ،
مي کشاند خودش را بالا ، و آرام آرام تمام تنم را به تصرف سرد و سنگين خود در مي آورد سکوت ، و من همچنان انتظار مي کشم ،
 تا بشنوم آن صدايي را که تن سکوت را مي لرزاند ؛ آن صدا که مي خواند مرا به آن نام که مي خواهمش ؛ به آن نام که مي دانمش
مي دانمش . او همين را مي خواهد ؛
همين که مرا را رها کند ، در ميان دست هاي خالي و سرد سکوت . و من در ميان بازوان سکوت که مي فشارد مرا تا شکستن انتظار ...
مي دانمش . لحظه خوشبختي ِ او ديدن انتظاري است که مي کشد
مرا براي شنيدنش . و لحظه خوشبختي ِ من شنيدن صدايش است از آن دورها که مي آيد و مي خواند مرا به آن نام که مي خواهمش .
و اين است جدال هر روزه ي ما و لحظه خوشبختي او و لحظه
خوشبختي من

نوشته شده در چهارشنبه 28 تیر1385ساعت 8:4 بعد از ظهر توسط ساناز| |

 ... و اگر یک روز بی خبر بازگشت، به او چه بگویم؟
 بگو که من تا دم مرگ همچنان در انتظار او بودم.
 و اگر مرا نشناسد و باز از من چیزهای تازه بپرسد....؟
 با او حرف بزن مثل خواهر درد دل کن، شاید در دل خود رنج می برد و سراغ همدردی می گیرد.
 و اگر بپرسد تو کجا هستی، به او چه جواب بدهم؟
 این حلقه ی طلای مرا به او بده، اما هیچ پاسخی مگوی.
 .... و اگر سؤال کند که چرا تالار خالی و خاموش است؟
 چراغ خاموش و در گشوده را بدو نشان بده.
 بگو که من لبخند بر لب داشتم. می ترسم اگر چنین نگویی او اشک در دیده بیاورد.

نوشته شده در شنبه 24 تیر1385ساعت 2:22 بعد از ظهر توسط ساناز| |
خدایا بد روزگاریه.....روزا روز نامردیه
اگه مرد باشی له می شی....باعث خنده ی مردم می شی
خدایا!
همه تو سختی ازت گله دارن......یادتو تو خوشیا جا می ذارن
تا مشکلی میاد خدا خدا می کنن...اسمتو شب و روز صدا می کنن
تو "خدایی"جواب می دی.........تشنه های مهرتو تو آب میدی
اما اینا از عشق تو زود سیر می شن...کاسه ی عشقتو می زنند و می شکنند
باز میرن راهه دیگه جای دیگه......آخ خدایا این راه آدمیته!!!
قبلنا هر چی که بود.....بزرگا اگر چه از سنگ بودن
بچه ها مهربون بودن.....دستاشون گرم و صمیمی....چشاشون آینه بودن
قدیما کمه کمش بچه هامون می خندیدن
با خندشون غصه ها رو از خاطرمون می دزدیدن
حالا بچه هام دروغ میگن
من یه بچه ی یه ماهه دیدم الکی گریه می کرد!
حالا دیگه بچه ها هم.....خندرو از زندگیمون کم می ذارن
اونام دیگه غصه هارو خوب می دونن
حالا دیگه اونا هم خوب می دونن....دنیامون دسته کیه!
اونام دیگه خوب می دونن..بهشون دروغ می گیم وقتی می گیم
اگه بابا حق کسی رو می خوره
واسه اینه که گشنه نمونیم...یا اگه بزرگ شدین تو زندگی کم نیارین
این همه زشتی و زشتی..مثل ارثی ازمون به بچه هامون می رسه
اونا این همه دروغ وزود زود یاد می گیرن
خوبی رو گم می کنن بدی رو جاش می ذارن
اونام یه روز مثل ما بزرگ میشن
رنگ گناه رنگ دروغ یه گرگ میشن
اینا رسم آدمیته خدا ؟؟؟؟
اینه اون آدمی که عاشقشی خدا

نوشته شده در شنبه 24 تیر1385ساعت 2:12 بعد از ظهر توسط ساناز| |

من از پي كار خود و تو از پي كار خودت
 به اين جهان نيامده ام تا با خواسته هاي تو زندگي كنم ،
 تو هم نيامده اي تا به دلخواه من زندگي كني ،
 تو تويي و من من ،
 اگر تصادفاً همديگر را يافتيم زهي سعادت ،
 و اگر نه ، چاره نيست .

نوشته شده در چهارشنبه 21 تیر1385ساعت 8:9 بعد از ظهر توسط ساناز| |

سکوت و نگاه را با هم


یکی میکنم


فریادی میشود بی صدا


می شنوی


فریاد بی صدا را


فریادی که با تمام سکوتش


فقط یک چیز می گوید


دوستت دارم


دوستم داشته باش

نوشته شده در چهارشنبه 21 تیر1385ساعت 7:59 بعد از ظهر توسط ساناز| |

زندگي خواب خوش خاطره هاست
زندگي اشكي و از ديده جداست
زندگي نقش درون كف دست
درد وامانده ز چوب قسمت
نقش صد پينه به پيشاني و دست

زندگي در گذر حادثه ها ست
زندگي آنچه كه مي آيد و چون مي گذرد
عشق و اميد و وصال
گذر هفته و سال
ذكر همه خوبيهاست

 زندگي چرخ بزرگيست كه با اشك زمان
 شدت ضربه شلاق و ستم
 آه صد كودك غمخواريتيم
 پا به دل مي نهد و ميگردد
 پاك
 زندگي
چون عابر خسته ز راه
از رهي مي رسد و مي گذرد

گاه ارابه غم
 گاه فانوس شفق
 مي كند رنگ طبيعت خونين
 مي زند رنگ به رخسار زمان

زندگي وصل دو دلدار به هم
همچو پيوند دو قلب كوچك
گذر خاطره و گشت و گذار
سفر از باغ به باغ
سخن ديده به دل
خوردن شهد سخن از لب يار

زندگي خواه خوشي خواه بدي
از رهي مي رسد و مي گذرد

زندگي خنده روي لب ماست
آنچه او قسمت ما كرد بجاست

بعد از اين فلسفه پردازيها
 مي توان گفت به شيريني قند
 ميتوان بانگ زد اين جمله بلند
 زندگي خواب خوش خاطره هاست

نوشته شده در چهارشنبه 21 تیر1385ساعت 7:44 بعد از ظهر توسط ساناز| |

7

نوشته شده در چهارشنبه 21 تیر1385ساعت 11:24 قبل از ظهر توسط ساناز| |

می توانم براحتی


خاطره تو را


در دوردست ترين بی نهايت

 
زير خروارها فراموشی


دفن کنم !.

نوشته شده در پنجشنبه 15 تیر1385ساعت 1:43 بعد از ظهر توسط ساناز| |

قلب

نوشته شده در پنجشنبه 15 تیر1385ساعت 1:27 بعد از ظهر توسط ساناز| |
از وقتی سقف خانه مان چکه می کند از باران بدم می آید..
از وقتی مادرم پای دار قالی مرد از قالی بدم می آید
از وقتی برادرم به شهر رفت و دیگر نیامد از شهر بدم می آید
از وقتی پدرم شبها گریه می کند از شب بدم می آید
از وقتی دستان آن مرد سرم را نوازش کرد و بعد به پدرم سیلی زد از دستهای مهربان بدم می آید..
از وقتی خواهرم پاهایش زیر گرمای آفتاب تاول می زند از آفتاب بدم می آید
از وقتی سیل آمدو مزرعه را ویران کرد از آب بدم می آید
و تنها خدا را دوست دارم!!!
چون او باران را فرستاد تا مزرعه مان خشک نشود!!!
چون او شب را می آورد که اشک های پدرم را هیچ کس نبیند!!!
چون او مادرم را برد پيش خودش که او هم گریه نکند!!!
چون او به برادرم کمک کرد که برود تا آنجا خوشبخت تر زندگی کند!!!
چون من دعا کردم و می دانم دستهای آن مرد را که به پدرم سیلی زد فلج خواهد کرد!!!
چون او آفتاب را فرستاد تا مزرعه جوانه بزند!!!
چون او سیل را جاری کرد تا گناه انسان را از زمین بشوید!!!
و من تنها خدا را دوست دارم...
نوشته شده در چهارشنبه 14 تیر1385ساعت 7:54 بعد از ظهر توسط ساناز| |
روزی خدا با لبخند به من گفت:
                        ببینم دلت میخواد برای مدتی دنیا رو تو بگردونی؟
                        گفتم بله به امتحانش می ارزه.
                        بعد پرسیدم:محل کارم کجاست؟
                        چقدر حقوق میگیرم؟کی برای ناهار میریم؟
                        بعد از ظهر کی مرخص میشم؟
                        خدا گفت:"اون گردونه رو بده به من"!
                        اینطوری حتماً کار دنیا رو به هم میریزی.
نوشته شده در چهارشنبه 14 تیر1385ساعت 12:25 بعد از ظهر توسط ساناز| |

سينه اي

آتش گرفته ! روزگار بازيهاي فراوان دارد . دلم به آتش خوش بود و به ستاره ! عجيب است دلم خوش بود ! با آتش ... راستي مگر مي شود

 آتش هم خوشايند باشد ؟ ! ... آري بود . من نمي دانم با كه سخن مي گويم و كدام چشم مهربان حرفهاي خاكستر شده مرا مي خواند . همين را

 مي دانم كه در آسمان انديشه ام سكون موج مي زند و حتي يك باد هم نمي وزد... من عقاب دشت طلايي .. انديشه ام جنون را از ياد برده بود

و اكنون سكون .. امتداد يك لبخند طولاني... نمي دانم چرا دل سپردن را هيچگاه از مادرم نياموختم .. او نيز سرسپردن را به من ياد داد

... سينه ام آتش گرفته است و خاكستر حرفهاي من انديشه ام را لبريز ساخته است......براي يك سينه سوخته چه خنكايي بايد خواست؟

نوشته شده در چهارشنبه 14 تیر1385ساعت 12:21 بعد از ظهر توسط ساناز| |

گفتمش چاره غم دانی چیست؟
گفت: اشک از غم تو می کاهد
گفتم : افسوس ، غم از حد بگذشت
گریه هم خاطر خوش می خواهد!؟
کاش این درد که در سینه من پنهان است
آتشی می شد و می سوخت مرا
با که گویم که پس از عمری ، دوست
شیوه ی دشمنی آموخت مرا ؟

نوشته شده در سه شنبه 13 تیر1385ساعت 7:57 بعد از ظهر توسط ساناز| |


مي گويند عارفي بود كه نزد مردم به پاكدامني و ...مشهور بود ..
      روزي از جانب خدا ندا امد كه مي خواهي سري از تو نزد مردم فاش كنم تا مردم تو
      را سنگسار كنند عارف گفت:
      مي خواهي از رحمانيت تو نزد مردم سري گويم تا ديگر كسي تو را سجده نكند؟
      ندا امد كه تو به كار خويش باش و ما به كار خويش

نوشته شده در سه شنبه 13 تیر1385ساعت 6:45 بعد از ظهر توسط ساناز| |
خدايا
آبي اميدت را
بر نا اميدي زرد رنگم بريز
تا جوانه هاي سبز عشق
در تنهائي سياه رنگم برويند
نوشته شده در پنجشنبه 8 تیر1385ساعت 6:59 بعد از ظهر توسط ساناز| |

سلام خدمت همه دوستاي عزيزم
چه اونايي كه هرچند وقت يكبار به ما سر مي زنند و ما رو شرمنده مي كنند چه اونايي كه اولين بارشون از وبلاگ ديدن مي كنند
از همه تون بخاطر نظرات قشنگتون ممنونم
اگه كسي مي خواد لينك يا لوگوشو تو وبلاگ بذارم يا قبلا گفته اما لينكش نيست تو اين پست بهم بگه حتما لينكش مي كنم
منتظرم

نوشته شده در چهارشنبه 7 تیر1385ساعت 4:16 بعد از ظهر توسط ساناز| |
baby

نوشته شده در چهارشنبه 7 تیر1385ساعت 12:8 بعد از ظهر توسط ساناز| |

اي خــــــــــــــدا............ آنکه در تنهاترين تنهايي ام تنهاي تنهايم گذاشت.... در تنهاترين تنهاييش تنهاي تنهايش نذار..........

نوشته شده در یکشنبه 4 تیر1385ساعت 9:4 بعد از ظهر توسط ساناز| |

به كودكي گفتند :عشق چيست؟
گفت : بازي
به نوجواني گفتند : عشق چيست؟
گفت : رفيق بازي
به جواني گفتند : عشق چيست؟
گفت: پول و ثروت
به پيرمردي گفتند : عشق چيست؟
گفت :عمر
به عاشقي گفتند : عشق چيست؟
چيزي نگفت آهي كشيد و سخت گريست
به گل گفتم: عشق چيست؟
گفت : از من خوشبو تره
به پروانه گفتم: عشق چيست؟
گفت :از من زيبا تره
به شب گفتم عشق چيست؟
گفت: از من سوزنده تره
به عشق گفتم تو آخر چه هستي ؟؟؟..
گفت نگاهي بيش نيستم.
اگر از شما بپرسندعشق چيست ؟شما چه ميگوييد؟؟؟؟؟

نوشته شده در یکشنبه 4 تیر1385ساعت 9:1 بعد از ظهر توسط ساناز| |

از همان روز اول که به دنيا می آييم دلمان خوش است
دلمان خوش است که مادری داريم که شيرمان می دهد
دلمان خوش است که پدری داريم که می توانيم با موهای صورتش بازی کنيم
دلمان خوش است که همه گوسفند ها و گاو ها و مرغ ها برای شکم ما آفريده شده اند
دلمان به اين خوش می شود که زمين زير پای ماست و آسمان هم ,
دلمان به قيافه خودمان توی آينه خوش می شود
دلمان خوش می شود به اينکه توی جيبمان يک دسته اسکناس داريم
دلمان به لباس نويی خوش می شود و به اصلاح سر و صورتی ذوق می کنيم
يا وقتی که جشن تولدی برايمان می گيرند
يا زمانی که شاگرد اول می شويم
دلمان ساده خوش می شود به يک شاخه گل يا هديه ای که می گيريم
يا به حرف های قشنگی که می شنويم
دلمان به تمام دروغ ها و راست ها خوش می شود
به تماشای تابلويی يا منظره ای يا غروبی يا فيلمی در سينما و شکستن تخمه ای
دلمان خوش می شود به اينکه روز تعطيلی را برويم کنار دریا و خوش بگذرانيم مثلا با خنده های بی دليل ,
يا سرمان را تکان بدهيم که حيف فلانی مرد يا گريه کنيم برای کسی
دلمان خوش می شود به تعريفی از خودمان و تمسخری برای ديگران
يا به رفتنی به مهمانی و نگاه های معنی دار و اينکه عاشق شده ايم مثلا
دلمان خوش می شود به غرق شدن در روياهای بی سرانجام
به خواندن شعر های عاشقانه و فرستادن نامه های فدايت شوم
دلمان ساده خوش می شود با آغوشی گرم و حرف هايی داغ
دلمان خوش است که همه چيز رو براه است
که همه دوستمان دارند
که ما خوبيم.
چقدر حقيريم ما....
چقدر ضعيفيم ما...
دلمان خوش است که می نويسيم و ديگران می خوانند و عده ای می گويند , آه چه زيبا
و بعضی اشک می ريزند و بعضی می خندند
دلمان خوش است به لذت های کوتاه
به دروغ هايی که از راست بودن قشنگ ترند
به اينکه کسی برايمان دل بسوزاند يا کسی عاشقمان شود
با شاخه گلی دل می بنديم و با جمله ای دل می کنيم
دلمان خوش است به شب های دو نفری و نفس های نزديک
دلمان خوش می شود به برآوردن خواهشی و چشيدن لذتی
و وقتی چيزی مطابق ميل ما نبود
چقدر راحت لگد می زنيم و چه ساده می شکنيم همه چيز را
 روز و شب ها تمام می شود و زمان می گذرد
دلمان خوش می شود به اينکه دور و برمان پر می شود از بچه ها
دلمان به تعريف خاطره ها خوش می شود و دادن عيدی
دلمان به اينکه دکتر می گويد قلبت مشکلی ندارد ذوق می کند
و اينکه می توانيم فوتبال تماشا کنيم و قرص نيتروگليسيرين بخوريم
دلمان به خواب های طولانی و بيداری های کوتاه خوش است
و زمان می گذرد
حالا دلمان خوش می شود به گريه ای و فاتحه ای
به اينکه کسی برايمان خيرات بدهد و کسی و به يادمان اشک بريزد
ذوق می کنيم که کسی اسممان را بگويد
و يا رهگذری سنگ قبرمان را بخواند
و فصل ها می گذرد
دلمان تنها به اين خوش می شود که موشی يا کرمی از گوشت تنمان تغذيه کند
يا ريشه گياهی ما را بمکد به ساقه گياهی
دلمان خوش است به صدای عبور آدم هايی که آن بالا دلشان خوش است که راه می روند روی قبر ما
و دلمان می شکند از لايه های خاکی که سنگ قبرمان را در مرور زمان می پوشاند
و اينکه اسممان از ياد بچه ها رفته است
و زمان باز می گذرد
دلمان خوش است به استخوان بودن
به هيچ بودن
به خاک بودن دلمان خوش است
به مورچه ها و موش ها و مارها
ما آدم ها چه راحت دلمان خوش می شود
مثل کودکانی که هنوز نمی فهمند
ما اشرف مخلوقات عالم هستيم و چقدر خوش به حالمان می شود
ما خيلی خوبيم... !
و من دلم خوش است به نوشتن همين چند جمله
و این است پایان سایه روشن ...

نوشته شده در یکشنبه 4 تیر1385ساعت 9:0 بعد از ظهر توسط ساناز| |

گاهی دلم نمی خواست تو را ببینم ام تو در کنارم بودی و با نفسهایت یخ روزهایم باز می شد.
گاهی دلم نمی خواست تو را بخوانم،اما تو چون یک ترانه ی زیبا بر لبم زندگی می کردی.
من در کنار تو بودم بدون اینکه شور و نوایی داشته باشم.بی آنکه بدانم تو از خورشید کروتری.بی آنکه بدانم تو تا کنون از شعرهایی که تا به حال از بر کرده ام،شنیدنی تری.
من در کنار تو بودم اما دریغا نمی دانستم کجا هستم.حکایت من حکایت دره ای است که عمری در کنار کوهستان زندگی می کند و با قله بیگانه است.
نمی دانستم از آسمان و زمین چه می خواهم .هر شب در دیوان حافظ دنبال کسی می گشتم که مرا تا دروئازه های قیامت ببرد.
من انگار منتظر بودم کسی بیاید که قلبش زادگاه همه ی گلها باشد.
وقتی به من نگاه کردی،چشمهایم را بستم،وقتی در جاده های خاطره غزل می خواندی،ایستادم و خاموش ماندم .مهربانانه آمدی ،سنگدلانه رفتم.از شکفتن گفتی ،از خزان سرودم و ناگهان مه همه جا را گرفت.حرفهایم مرطوب شد و چشمهایت با ابر های مهاجر رفتند.
اکنون می خواهم دنیا پنجره ای بشود و من از قاب آن بر افق نگاه کنم و آنقدر دعا بخوانم که تو با نخستین خورشید به خانه ام بیایی.
اکنون دوست دارم باغهای زمین را دور بریزم،آنگاه گلهای تازه ای بیافرینم و تقدیم تو میکنم

نوشته شده در یکشنبه 4 تیر1385ساعت 8:57 بعد از ظهر توسط ساناز| |