تبليغاتX
من و باش به عشق کی زنده بودم ... من و باش دل به کی خوش کرده بودم ... من و باش خیال می کردم یه نفر به فکرمه ... من و باش که فکر می کردم یکی هست عاشقمه ... من و باش که دل به عشق چه کسی داده بودم ... من و باش که تو خیال چه چیزایی ساخته بودم .. .ولی افسوس کلک بود توی کارات ... ولی افسوس دروغ بود همه حرفات ... توروباش وقتی دلگیری وتنها

وقتی دلگیری وتنها

دلم به دام عشق توشد گرفتار می تپه به عشقت تا لحظه دیدار

از خود نمی‌پرسی: چرا
این خسته را آزردمش؟
با خود نمی‌گویی؟ - چرا
این مرغک پر بسته را
در دام غم، افسردمش؟
اما چرا،
عشق تو را،
من سال‌ها در سینه پنهان داشتم
وین راز دردآلود را،
در دل نهفتم –آه- تا جان داشتم
این آتش سوزنده را، آخر کجا می‌بردمش؟

نوشته شده در شنبه 28 مرداد1385ساعت 11:23 قبل از ظهر توسط ساناز| |

عجب صبري خدا دارد
اگر من جاي او بودم
همان يك لحظه اول كه اول ظلم را ميديدم از مخلوق بي وجدان
جهان را با همه زيبايي و زشتي به روي يكدگر ويرانه مي كردم
عجب صبري خدا دارد
اگر من جاي او بودم
كه در همسايه صدها گرسنه، چند بزمي گرم عيش و نوش مي ديدم
نخستين نعره مستانه را خاموش آن دم بر لب پيمانه مي كردم
عجب صبري خدا دارد
اگر من جاي او بودم
كه مي ديدم يكي عريان و لرزان، ديگري پوشيده از صد جامه رنگين
زمين و آسمان را واژگون مستانه مي كردم
عجب صبري خدا دارد
اگر من جاي او بودم
نه طاعت مي پذيرفتم نه گوش از بهر استعمار اين بيدادگرها تيز كرده
پاره پاره در كف زاهد نمايان سبحه را صد دانه مي كردم
عجب صبري خدا دارد
اگر من جاي او بودم
براي خاطر تنها يكي مجنون صحرا گرد بي سامان
هزاران ليلي ناز آفرين را كوه به كوه آواره و ديوانه مي كردم
عجب صبري خدا دارد
اگر من جاي او بودم
به گرد شمع سوزان دل عشاق سرگردان
سراپاي وجود بي وفا معشوق را پروانه مي كردم
عجب صبري خدا دارد
اگر من جاي او بودم
به عرش كبريائي با همه صبر خدايي
تا كه مي ديدم عزيز نابجايي ناز بر يك ناروا گرديده خواري مي فروشد
گردش اين چرخ را وارونه بي صبرانه مي كردم
عجب صبري خدا دارد
اگر من جاي او بودم
كه مي ديدم مشوش عارف و عامي به برق فتنه اين علم عالم سوز مردم كش
به جز انديشه عشق و وفا معدوم هر فكري در اين دنياي پر افسانه مي كردم
عجب صبري خدا دارد
چرا من جاي او باشم
همين بهتر كه او خود جاي خود بنشسته و تاب تماشاي زشتكاريهاي اين مخلوق را دارد
اگر نه من به جاي او چو بودم يك نفس كي عادلانه سازشي با جاهل و فرزانه مي كردم
عجب صبري خدا دارد

نوشته شده در شنبه 28 مرداد1385ساعت 11:18 قبل از ظهر توسط ساناز| |

كاش دفتر زندگي ام بدون صفحه اي از نام تو بود .كاش در شهر خاطراتم خانه ات ويران ميشد
وكاش پاسبان چشمانم وقتي كه چشمانت با نگاهي نگاهم را دزديد ،در خواب نبود
كاش عطر حضورت را به نبض روح من نمي پاشيدي و من فراموش مي كردم
رايحه ي خوش با من بودنت را.
كاش با اسب نگاهت جاده هاي خاكي دلم را نمي تاختي و گرد و غبار رفتنت بر چشمانم اوار نمي شد..
و كاش هر گاه به ماه اسمانت مي نگري مرا ميان هر انچه از من به ياد مي اوري ، پيدا كني
افسوس كه نه تو مرا به ياد مي اوري ونه من تو را از ياد مي برم
اگرچه ارزو داشتم كاش هرگز نمي ديدم ترا

نوشته شده در چهارشنبه 18 مرداد1385ساعت 6:49 بعد از ظهر توسط ساناز| |

وقتي خسته و از تلاش بي ثمر خود افسرده مي شوي..................
فقط خدا مي داند چگونه خستگي ات را در كند
وقتي دلت پُر ازغصه است و گريه مي كني ....................
فقط خدا ارزش اشكهايت را مي داند
زماني كه هيچ كس تورادرك نمي كند...........................
فقط خدا تورا مي فهمد و
زماني كه همه چيز رو به راه است و خوب پيش مي روي ،اين احساس خوشايند را كه تو آدم موفقي هستي.....
فقط خدا به تو مي بخشد.............

نوشته شده در چهارشنبه 18 مرداد1385ساعت 6:47 بعد از ظهر توسط ساناز| |

چرا
در کمینت
در ورای سایه ات
در خم پس کوچه های خانه ات
که تو را در طلبم
تو مرا نگاه نکردی
در سکوت خلوت تنهایی ام
که تو را ندا می کرد م
تو مرا صدا نکردی
همه را هیچ
ولی
تو چرا
گلهای زرد نرگسم را
زیر پا مچاله کردی ؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟

نوشته شده در دوشنبه 16 مرداد1385ساعت 5:52 بعد از ظهر توسط ساناز| |

تو را خواهم تو را تنها


كه در يك گوشه از قلبت به جا مانم


نه با يك بوسه شيرين نه با يك حلقه زرين


كه تنها در نگاهت آشنا مانم

نوشته شده در دوشنبه 16 مرداد1385ساعت 5:48 بعد از ظهر توسط ساناز| |

سالها رفت وهنوز
یک نفر نیست بپرسد از من
که تو از پنجره عشق چه ها می خواهی
صبح تا نیمه شب منتظری
همه جا می نگری
گاه با ماه سخن می گویی
گاه با رهگذران
خبر گمشده ای می جویی
راستی گمشده ات کیست؟کجاست؟
صدفی در دریا است؟
نوری از روزنه فرداهاست
یا خدایی است که از روز ازل پنهان است؟
بارها آمد و رفت
بارها انسان شد
وبشر هیچ ندانست که بود
خود او هم به یقین آگه نیست
چون نمی داند کیست
چون ندانست کجاست
چون ندارد خبر از خود که
خداست.

نوشته شده در دوشنبه 16 مرداد1385ساعت 5:40 بعد از ظهر توسط ساناز| |

ناباورانه قدم هاشو نظاره مي کردم که آروم آروم ازم دور و دورتر مي شد .. دلم مي ‏خواست فرياد بزنم:‌
نرو ..... دلش مي خواست فرياد بزنم :‌ بمون ‏‏... ..ولي بغض راه گلومو بسته بود و مجال نمي داد
، با چشمام فرياد کشيدم :‌بمون ... اما ‏افسوس که هيچ وقت به پشت سرش نگاه نکرد تا فرياد چشمامو بشنوه

من تمنا كردم
كه تو با من باشي
وتوگفتي:هرگزهرگز
پاسخي سخت ودرشت
ومرا غصه ي اين هرگزها

نوشته شده در دوشنبه 9 مرداد1385ساعت 3:52 بعد از ظهر توسط ساناز| |

تو هم آخر توانستی به قلبم داغ بگذاری
و عشق آتشینم را ز سردی هیچ انگاری
تظاهر بود گفتی : تو را من دوست می دارم
ندانستم به غیر از من کسی را زیر سر داری
همواره یاد تو همزاد چشمان تر من بود
چه هنگامی که می خوابم ٬ چه در اوقات بیداری
تو دنیای دلم بودی چرا ترک وفا کردی
که خون و اشک از چشمم به یادت می شود جاری
به دیده یاد سبزت را همیشه آب خواهم داد
اگر چه جای دل ٬ سنگی درون سینه ات داری
به پایت زندگانی را فنا کردم ٬ نمی دانی
ندارم دل که بینم از دو چشمت اشک غم باری
شکایت های قلبم را دوباره سرخ میگریم
که زردی نگاهم را به روی خود نمی آری
صحبت ما و تو همچون صحبت خار و گل است
بي تو ما را خوش نباشد گر تو را بي ما خوش است
اي كه مي پرسي ميان مهوشان يار تو كيست
گرد سر تا پاش گردم آنكه سر تا پا خوش است

نوشته شده در چهارشنبه 4 مرداد1385ساعت 10:58 قبل از ظهر توسط ساناز| |

از غم خبری نبود
اگر عشق نبود
دل بود ولی چه سود
اگر عشق نبود؟
بی رنگ تر از نقطه موهومی بود
این دایره کبود
 اگر عشق نبود
از آینه ها غبار خاموشی را
عکس چه کسی زدود
اگر عشق نبود؟
در سینه هر سنگ دلی در تپش است
از این همه دل چه سود
اگر عشق نبود؟
بی عشق دلم جز گرهی کور چه بود؟
دل چشم نمی گشود
 اگر عشق نبود
از دست تو در این همه سرگردانی
تکلیف دلم چه بود
اگر عشق نبود؟

نوشته شده در چهارشنبه 4 مرداد1385ساعت 10:44 قبل از ظهر توسط ساناز| |

There was a blind girl who hated herself because of being blind.
She hated everyone except her boyfriend.
One day, the girl said that if she could only see the world,
she would marry her boyfriend.
One lucky day, someone donated a pair of eyes to her!
Then she saw everything including her boyfriend....
Her boyfriend then asked her,” Now that u can see, will you
marry me?"
The girl was SHOCKED when she saw that her boyfriend was
blind!
She said,” I am sorry but i can't marry you because u are blind."
Her boyfriend walked away with tears...
and said,
"Please just take care of my eyes...."

نوشته شده در چهارشنبه 4 مرداد1385ساعت 10:40 قبل از ظهر توسط ساناز| |