تبليغاتX
من و باش به عشق کی زنده بودم ... من و باش دل به کی خوش کرده بودم ... من و باش خیال می کردم یه نفر به فکرمه ... من و باش که فکر می کردم یکی هست عاشقمه ... من و باش که دل به عشق چه کسی داده بودم ... من و باش که تو خیال چه چیزایی ساخته بودم .. .ولی افسوس کلک بود توی کارات ... ولی افسوس دروغ بود همه حرفات ... توروباش وقتی دلگیری وتنها

وقتی دلگیری وتنها

دلم به دام عشق توشد گرفتار می تپه به عشقت تا لحظه دیدار

..........................تکیه بر دیوار کردم خاک بر پشتم نشست


...............دوستی با هر که کردم عاقبت قلبم شکست


......تکیه بر دیوار کردم خاک بر فرقم نشست


...خاک بر فرقش نشیند آنکه یار از من گرفت

نوشته شده در سه شنبه 21 شهریور1385ساعت 9:31 بعد از ظهر توسط ساناز| |

من اكنون بر تل خاكستري از همه آتش ها،اميدها و خواستن هايم ايستاده ام
گرداگرد زمين تاريك را مي نگرم
اعماق آسمان تاريك را مي نگرم
و خود را مي نگرم
و در اين نگريستن هاي همه دردناك و همه تلخ
هر لحظه صريح تر و كوبنده تر اين سؤال را از خود مي پرسم:
كه تو اينجا چه مي كني؟
اكنون احساس مي كنم كه
من اينجا ايستاده ام و زمان را مي نگرم كه مي گذرد
همين و همين....

نوشته شده در شنبه 18 شهریور1385ساعت 11:28 بعد از ظهر توسط ساناز| |

چه غروری است در انديشه واحساس من اينک


که تو در فکر منی


که خيال تو مرا دور ميسازد، از ورطه ی تنهايی من


آه ای موج رهايی!


ساحل خسته وتنهای مرا در بر گير

نوشته شده در شنبه 18 شهریور1385ساعت 11:27 بعد از ظهر توسط ساناز| |

اسمت را براي هميشه در قلبم ننوشته بودم
و عشقت را براي هميشه در دلم جاي نداده بودم
ولي حالا که اين کارا کرده ام براي هميشه دوستت خواهم داشت
وهيچگاه و در هيچ مکاني از کاغذ و برگه قلبم حذف نکرده و نخواهد کرد
پس: دوست دارم
دوست دارم يه عالمه دوست دارم به وسعت يه آسمون
به وسعت سيارمون دوست دارم به خاطر مهربونيات؛
به خاطر صبوريات دوست دارم نه در هوس بلکه مثل يه بت پرس
راحتت کنم دوست دارم تا آخرين نفس؟

نوشته شده در شنبه 18 شهریور1385ساعت 11:25 بعد از ظهر توسط ساناز| |

آسمونه منو تو یه مدته سیاه شده
گفتن دوستت دارم کم شده کیمیا شده
ما چه تقصیری داریم قحطی وفا شده
می گفت مال منه می خوام بگه جدا شده
اما کاش اون کسی که تا دیروز می گفت مال منه
خیلی راحت بگه دیگه ازم جدا شده
دوست داشتنا فقط یه احساس کاذبه
گاهی وقتا شکست تو زندگی لازمه
یه روز تو هم دلت شکسته میشه
اونوقت زندگیت مثل در بسته میشه
حتی اونیکه هی می گی غیرتو منو دوست داره
ازت خسته میشه
دیگه اذیتم نکن بکن بس بس
چی بگم چون دوست دارم فقط مال
یه لحظه است

نوشته شده در دوشنبه 6 شهریور1385ساعت 0:56 قبل از ظهر توسط ساناز| |
friendship
نوشته شده در جمعه 3 شهریور1385ساعت 6:36 بعد از ظهر توسط ساناز| |
bear
نوشته شده در جمعه 3 شهریور1385ساعت 6:27 بعد از ظهر توسط ساناز| |

خسته‌ام ، خسته از اين دنيا‌ي سياه و سفيد قلبم و مردماني كه خاكستري را نمي‌شناسند ، آبي آسمان را نمي‌بينند و بر سبز سبزه‌ها مي‌خندد.
خسته‌ام ، خسته از دل‌بسته‌گي‌هايي با رنگ عشق ، با نام عشق و با هر چه دروغين است از عشق . خسته از اين چشم‌هاي پر دروغ كه پيشه‌ي‌شان فريب است و رسم‌شان ني‌رنگ.
خسته‌ام ، خسته از انتظار بيهوده . خسته از نيامدن‌ها و رفتن‌ها و حتا از ماندن‌ها . خسته از ماندن و بدين‌سان زيستن.
خسته‌ام ، آري ، خسته‌ام .
پس چرا اي آرامش زيباي هستي مرا در خود غوطه‌ور نمي‌سازي...

نوشته شده در جمعه 3 شهریور1385ساعت 6:14 بعد از ظهر توسط ساناز| |

روزی اگر به سراغ من آمد به او بگو :
من خوب می شناختمش
 نامت چو آوازی همِشه بر لب او بود .
 حتی زمان مرگ
 آن لحظه های پر ز درد و غم و غروب
 آن بیقرار عشق
 چشم انتظار دیدن رویت نشسته بود . »
 روزی اگر سراغ من آمد به او بگو :
شب در میان تاریکی در نور ماهتاب
 هر روز در درخشش خورشید تابناک
 هر لحظه در برابر آیینه ی زمان
 آن دختر سکوت ؛
 در انتظار دیدن رویت نشسته بود
 روزی اگر سراغ من آمد به او بگو :
 « جز تو دلش را به هیچ کس امانت نداد
 هرگز خیانتی به دستان تو نکرد
 هرگز نگاه پاک و زلال تو را ؛
 با هیچ چشم سیاه مستی عوض نکرد
 تا آخرین نفس ؛
 در انتظار دیدن رویت نشسته بود . »
 روزی اگر سراغ من آمد به او بگو :
 افسوس ! دیر شد ؛ ای کاش !
 کمی زودتر می آمدی . »
 اما بگو :
 « من خوب می دانم
 حتی در آن جهان
 آن خفته ی خموش ؛
 در انتظار دیدن رویت نشسته است .»
 روزی اگر .......
 اما ؛ نه ؛
 او هیچوقت دیگر نمی آید

نوشته شده در جمعه 3 شهریور1385ساعت 6:13 بعد از ظهر توسط ساناز| |


تنهایی بگو چگونه اسمت را بنویسم؟ وقتی اشک نمی گذارد


اسمت را به همراه ستاره می نویسم چون مرا به یاد شبهای تارعشق

 می اندازد


بگو چگونه درک کنم لحظات عاشقی را؟


بگو چگونه بعد از این تحمل کنم لحظات تنهایی را؟


با نوشتن تنهایی گریه ام می گیرد چه برسد به اینکه تنهایم بگذاری


بگو چگونه احساسم رابنویسم که دیگر دلم از تنهایی و بدون تو بودن

خسته شده....؟؟؟

نوشته شده در جمعه 3 شهریور1385ساعت 6:11 بعد از ظهر توسط ساناز| |