وقتی دلگیری وتنها
دلم به دام عشق توشد گرفتار می تپه به عشقت تا لحظه دیدار
من خواب يک ستاره قرمز ديده ام و پلک چشمم هي مي پرد و کفشهايم هي جفت مي شوند و کور شوم اگر دروغ بگويم من خواب آن ستاره قرمز را وقتي که خواب نبودم ديده ام کسي مي آيد کسي مي آيد کسي ديگر کسي بهتر من پله هاي پشت بام را جارو کرده ام و شيشه هاي پنجره را هم شسته ام کسي مي آيد کسي مي آيد کسي که در دلش با ماست در نفسش با ماست در صدايش با ماست کسي که آمدنش را نمي شود گرفت کسي از باران از صداي شرشر باران از ميان پچ و پچ گلهاي اطلسي ...من خواب ديده ام
من خواب ديده ام که کسي مي آيد






پلکهاي مرطوب مرا باور کن ،
اين باران نيست که ميبارد ،
صداي خسته ي من است که از چشمانم بيرون ميريزند.
.
.
.
من دوزخ نشين را گاه گاه ياد کن ....





در پی مرثیه ای میگردم!
تا ؛ "بگویم"؛
" بسرایم"؛
"بنویسم"؛
که چه آمد به سر این دل تنگ!
هر طرف مینگرم :
, در و دیوار و اتاق
, از درون دل ریشم
, از پس پرده غمگین نگاه مادر
یا
- دروغین نگه مضطرب خویشانم !-
میتوانم که "بگویم"؛
میتوانم "بسرایم" ؛
میتوانم "بنویسم" ؛
-بسیار-
,زانچه بر این دل تنگ و
بروائی دل سنگ و
دل بیچاره خویش!
,زانچه بر این من غمگین و
تب آلوده ظن و
نگران دل بی وحشت خویش
- که جزو هیچ ندارم یاری -,
باری !
حال خواهم "بسرایم" ,
"بنویسم" ,
و "بگویم"
- بسیار-
:از کجا درد دلم باز کنم ؟!
که خود این درد دلم , مرثیه ای شبگیر است !
و من آن جغد پریشان خرابات دلم !
وقتی از دل "بسرائی" ,
"بنویسی" ,
و "بگوئی" ,
-بسیار- ؛
لا جرم دل شنود , این سخن ناهنجار!
--------------------
حال اینگونه بدایت کنم از قصه خود( قصه دل):
"روزگاری من و این دل به دوان میرفتیم ,
تو نگو سوی خزان میرفتیم !
ومن اندیشه کنان , غرق این پندارم ؛
که چرا هیچ کسی در طی راه ,
همدم دائمی غربت این شعر نبود؟!
به فراتر که رویم , میفهمی ؛
که منم همدم این راه پر از شب نبدم!
پس ؛ بنابراین قول ؛
دل بیچارهء تنها بی من , سختی این همه غربت یک تن
میکشید بر دوش و
لب فرو می بست و
شکوه ای ساز نکرد !!!
-من همینجا از دل(همه مال از این دنیا) ,
معذرت میخواهم,
پوزشش میطلبم,
بگذر از این من نالایق تو!-
ومن این میدانم ؛
که نگفته این دل(سپر عشق خداوندی من , در بر این من شیطان خیزم),
بخششم فرموده !!! (ممنونم)
--------------------
همه مرثیه را , من به تحریر نیاوردم چون ؛
"عاجز"م از اینکه ؛
"بسرایم" همه اش ,
"بنویسم" نیم ش ,
و "بگویم" حتی ,
ذره ای از مویش.
بپذیرید که من ؛
عاجزم از گفتن,
مانده ام از رفتن,
و "خدا" را سوگند :
به "دعای رامش"
هم مرا بخشاید,
هم به دل افزاید.
--------------------
شبتان را خوش باد !
روزتان پر باران !
- دل من !
ز"خداوندت" خواه ؛
تا دراین دور گران ,
و دراین عصر خزان ,
و دراین رهگذر ناهموار,
بسلامت گذرم !.
----------------------
(نه اینجا! نه آنجا! درپی جایی برای زیستن!)







