وقتی دلگیری وتنها
دلم به دام عشق توشد گرفتار می تپه به عشقت تا لحظه دیدار
مي تپم مي سوزم مي سازم همان فرياد بي صدايم المیرا فلاحتی
سروده یکی از بهترین دوستامه
امیدوارم خوشتون بیاد
اینم آدرس وبلاگشه
www.g-a-g.blogfa.com
از اين همه دشنام كه بر من رواست بي زارم
روزي سلطان وجودم نامند
روز دگر از وجودم بي زارندروزي مرا بگشايند
هزار عشق بر من بنشانند
روز دگر درم ببندند
مرا محكوم به نفرت نمايند
مگر من اسير زندانم
يا كه محكوم به فقدانم
يا كه شايد خود ندانم
كه سالهاست مرا بازيچه دانند
شدم درياي خون و دائم گريانم
از اين همه درويي بي زارم
من آري من همان دل زارم
كه دائم بازيچه اين و آنم
من همان دل تنهايم
كه در موج خون غلطانم
من همين يك دم همان آهم
با تو ام با تو اي جانم
تو كه روزي مرا خواني اي سلطانم
روز دگر بر اين تصوري كه من گدايم
من همانم ...... همان دل بيمارم
از تب عشق در عذابم
از درد فراق در فشارم
به خدا كه من بي گناهم
تنها اسيري ...................
بازيچه دست اين و آنم









