تبليغاتX
من و باش به عشق کی زنده بودم ... من و باش دل به کی خوش کرده بودم ... من و باش خیال می کردم یه نفر به فکرمه ... من و باش که فکر می کردم یکی هست عاشقمه ... من و باش که دل به عشق چه کسی داده بودم ... من و باش که تو خیال چه چیزایی ساخته بودم .. .ولی افسوس کلک بود توی کارات ... ولی افسوس دروغ بود همه حرفات ... توروباش وقتی دلگیری وتنها

وقتی دلگیری وتنها

دلم به دام عشق توشد گرفتار می تپه به عشقت تا لحظه دیدار

سلام به همه دوستای گلم امروز می خوام یه شعر براتون بذارم که این شعر
سروده یکی از بهترین دوستامه
امیدوارم خوشتون بیاد
اینم آدرس وبلاگشه
www.g-a-g.blogfa.com

 مي تپم   مي سوزم   مي سازم
از اين همه دشنام كه بر من رواست بي زارم
روزي سلطان وجودم نامند
روز دگر از وجودم بي زارندروزي مرا بگشايند
هزار عشق بر من بنشانند
روز دگر درم ببندند
مرا محكوم به نفرت نمايند
مگر من اسير زندانم
يا كه محكوم به فقدانم
يا كه شايد خود ندانم
كه سالهاست مرا بازيچه دانند
شدم درياي خون و دائم گريانم
از اين همه درويي بي زارم
من آري من همان دل زارم
كه دائم بازيچه اين و آنم
من همان دل تنهايم
كه در موج خون غلطانم

 همان فرياد بي صدايم
من همين يك دم همان آهم
با تو ام با تو اي جانم
تو كه روزي مرا خواني اي سلطانم
روز دگر بر اين تصوري كه من گدايم
من همانم ...... همان دل بيمارم
از تب عشق در عذابم
از درد فراق در فشارم
به خدا كه من بي گناهم
تنها اسيري ...................
بازيچه دست اين و آنم

المیرا فلاحتی

نوشته شده در دوشنبه 31 اردیبهشت1386ساعت 11:19 بعد از ظهر توسط ساناز| |

1

 

2

نوشته شده در چهارشنبه 5 اردیبهشت1386ساعت 10:10 بعد از ظهر توسط ساناز| |