تبليغاتX
من و باش به عشق کی زنده بودم ... من و باش دل به کی خوش کرده بودم ... من و باش خیال می کردم یه نفر به فکرمه ... من و باش که فکر می کردم یکی هست عاشقمه ... من و باش که دل به عشق چه کسی داده بودم ... من و باش که تو خیال چه چیزایی ساخته بودم .. .ولی افسوس کلک بود توی کارات ... ولی افسوس دروغ بود همه حرفات ... توروباش وقتی دلگیری وتنها

وقتی دلگیری وتنها

دلم به دام عشق توشد گرفتار می تپه به عشقت تا لحظه دیدار

چشم هاي من

اين جزيره ها

كه در تصرف غم است

اين جزيره ها كه از چهار سو

محاصره است

در هواي

گريه هاي "نم نم" است 

نوشته شده در شنبه 26 آبان1386ساعت 9:29 بعد از ظهر توسط ساناز| |

یعنــــــــــــــــــــــی یکی پیدا نمیشه از دور

برای این خستــــــــــــــــــــــــــــه خبر بیاره

اگه میاد بهش بگیــــــــــــــــــــــــــن بجمبه

غصه داره  دخل منو میـــــــــــــــــــــــــــــاره

 

نوشته شده در شنبه 26 آبان1386ساعت 9:22 بعد از ظهر توسط ساناز| |

وقتی افتاب پرستها  هنوز به دنیای رنگ و

     وارنگ  ادمها وارد نشده بودند فکر می کردند

    که آدمها با دنیای اطراف خود یک دل و یک رنگند

   اما زمانی که به رنگین کمان دنیای ادمها را ه

  یافتند پی بردند که دنیا مانند گلستانی پر گل

  است که افتاب پرست درونی وجود انسان

  برای نزدیک شدن به هر گل باید رنگ عوض

  کند .چه زجری میکشند  افتاب پرستها برای

  نزدیک شدن به هر گل.از انها پرسیدم ایا هر

 گل ارزش رنگ عوض کردن دارد ؟

  ناگهان پژواکی از درون افتاب پرستها مرا به سوی خود خواند و گفت :

 ای کاش ...        

       روح انسانها رنگ و بوی گل مریمی داشت      

           بود که باغبان ان را در باغچه دلش کاشته

نوشته شده در جمعه 18 آبان1386ساعت 10:50 بعد از ظهر توسط ساناز| |


ياد بگذشته به دل ماند و دريغ

نيست ياری كه مرا ياد كند

ديده ام خيره به ره ماند و نداد

نامه ای تا دل من شاد كند

 

خود ندانم چه خطائی كردم

كه ز من رشته الفت بگسست

در دلش جائی اگر بود مرا

پس چرا ديده ز ديدارم بست

 

هر كجا می نگرم، باز هم اوست

كه بچشمان ترم خيره شده

درد عشقست كه با حسرت و سوز

بر دل پر شررم چيره شده

 

گفتم از ديده چو دورش سازم

بی گمان زودتر از دل برود

مرگ بايد كه مرا دريابد

ورنه درديست كه مشكل برود

 

تا لب بر لب من م لغزد

می كشم آه كه كاش اين او بود

كاش اين لب كه مرا می بوسد

لب سوزنده آن بدخو بود

 

می كشندم چو در آغوش به مهر

پرسم از خود كه چه شد آغوشش

چه شد آن آتش سوزنده كه بود

شعله ور در نفس خاموشش

 

شعر گفتم كه ز دل بردارم

بار سنگين غم عشقش را

شعر خود جلوه ئی از رويش شد

با كه گويم ستم عشقش را

 

مادر، اين شانه ز مويم بردار

سرمه را پاك كن از چشمانم

بكن اين پيرهنم را از تن

زندگی نيست بجز زندانم

 

تا دو چشمش به رخم حيران نيست

به چكار آيدم اين زيبائی

بشكن اين آينه را ای مادر

حاصلم چيست ز خود آرائی

 

در ببنديد و بگوئيد كه من

جز او از همه كس بگسستم

كس اگر گفت چرا؟ باكم نيست

فاش گوئيد كه عاشق هستم

 

قاصدی آمد اگر از ره دور

زود پرسيد كه پيغام از كيست

گر از او نيست، بگوئيد آن زن

ديرگاهيست، در اين منزل نيست

 

فروغ فرخ زاد

نوشته شده در شنبه 5 آبان1386ساعت 11:15 بعد از ظهر توسط ساناز| |