وقتی دلگیری وتنها
دلم به دام عشق توشد گرفتار می تپه به عشقت تا لحظه دیدار
واسه بنده افتخاره که بگن حسین آقاشه فکر نمیکنم تو دنیا اربابی مثل تو باشه دوست دارم همه بفهمن که منم صاحبی دارم سرمو شبا به عشقش کربلا زمین میذارم آقا جون بذار ببینم چون که من فقط شنیدم دیگه خسته شدم از بس عکس شش گوشه خریدم کــربـلا نـیـام میـمـیـرم زنـده مونـدنـم محـالـه با تو مستیم حلاله بی تو زندگی محاله میکشم از عمق سینه نعره های حیدریه مثل زینب روز آشوب روی تلق زینبیه کربلای تو حسین جان آقا عشق عالمین همه میگن صفای دل توی بین الحرمین غم عشـقت میـزنه مـوج تـوی عمـق چشـم خیـسم اسـم تـو هـر شـبو روز روی قلـبم میـنویـسـم سلامت را نمی خواهند پاسخ گفت ، سرها در گریبان است. کسی سر برنیارد پاسخ گفتن و دیدار یاران را. نگه ، جر پیش پا را دید نتواند ! تاریک و لغزان است. و گر دست محبت سوی کس یازی، به اکراه آورد دست از بغل بیرون؛ که سرما سخت سوزان است. نفس ، کز گرمگاه سینه می آید برون، ابری شود تاریک چو دیوار ایستد در پیش چشمانت. نفس کاین است، پس دیگر چه داری چشم ز چشم دوستان دور یا نزدیک ؟ مسیحای جوانمرد من ! ای ترسای پیر پیرهن چرکین ! هوا بس ناجوانمردانه سرد است ... آی ...! دمت گرم و سرت خوش باد ! سلامم را تو پاسخ گوی ! در بگشای ! منم من میهمان هر شبت، لولی وش مغموم. منم من سنگ تیپا خورده ی رنجور. منم ، دشنام پست آفرینش ! نغمه ی ناجور ! نه از رومم ، نه از زنگم ، همان بی رنگ بی رنگم. بیا بگشای در، بگشای، دلتنگم. حریفا ! میزبانا ! میهمان سال و ماهت پشت در چون موج می لرزد. تگرگی نیست ، مرگی نیست. صدایی گر شنیدی ، صحبت سرما و دندان است. من امشب آمدستم وام بگزارم . حسابت را کنار جام بگزارم . چه می گویی که بیگه شد ، سحر شد، بامداد آمد ؟ فریبت می دهد بر آسمان این سرخی بعد سحرگه نیست. حریفا ! گوش سرما برده است این ، یادگار سیلی سرد زمستان است . و قندیل سپهر تنگ میدان ، مرده یا زنده . به تابوت ستبر ظلمت یه توی مرگ اندود ، پنهان است. حریفا ! رو چراغ باده را بفروز ، شب با روز یکسان است ! سلامت را نمی خواهند پاسخ گفت . هوا دلگیر ، درها بسته ، سرها در گریبان ، دستها پنهان ، نفس ها ابر ، دلها خسته و غمگین ، درختان اسکلتهای بلور آجین . زمین دلمرده ، سقف آسمان کوتاه ، غبار آلوده مهر و ماه ، زمستان است !!! زندگی پر از بلندی و پستی است اما ما انسان ها عادت بر این داریم که در بلندی ترس از پستی داریم و در پستی حسرت بلندی را می خوریم و انگار این منم که سایه ی سایه ام هستم ... ای آنکه بجز تو هوایی به سرم نیست جز یاد عزیزت کسی در نظرم نیست قدر تو و احساس تو رو کسی نفهمید دلت از همه رنجید ... همدم تنهایی من یه دفتر و قلم شده سهم من از این همه حس احساس ناکامی شده رو می کنم به آینه رو به خودم داد می زنم ببین چقدر حقیر شده اوج بلند بودنم دختر شب انگار دستانش کهیر زده ٬ با دلی پژمرده و نگاهی خنک در تکاپوی ذره ای دلخوشی بار ها می میرد و زنده می شود صدای وسوسه انگیز چند مرغ مینا و لجاجت معصومانه ی دو مرغ عشق برای جفت گیری سعی در زیبا نمودن زشتی تبسم زبر زندگی می کنند من تنها تر از همیشه ی یک اندوه و سنگین تر از هزاران سال غم و تنهایی چار زانو سر در گریبان برده و کودک وار سر بر چهار چوبه ی سنگی نجره می مالم سهم من از تو چه بوده غیر آزار تویی که دنیا برات شده یه بازار من تو رو به چشم یاری دیده بودم تو مرا ولی به چشم یه خریدار یک تکه ی نور ٬ یا برجکی که انگار خداوند بر روی آن به نوشیدن و نوشتن مشغول است ٬ نورانی ترین قسمت آن لحظه ی زمین ٬ با نام مستعاری ماه و شکل یک روشنایی ملموس ٬ در آسمانی که بی شک بدون آن تکه تیره ترین چیز می شود آری ٬ دوشب مانند دیوانگان تا نزدیک صبح بر دادری پنجره می نشینم و خیره تر از خیرگی ماه را نظاره می کنم چه بزرگی سنگینی !! انگار کسی که برایش قسمتش را نوشته می دانسته چیست .. اما ... اما نگاه مرد تنهای شب که بغض گریه لحظه ای رهایش نمی کند در نگاه غمگین و کرچ ماه گره خورده و بی نهایت و بی منظور بدون اختیار چشمان سیه فامش از اشک سنگین و باز سبک می شوند یک حس غریب و عجیب مانند سوختن ملایم یک نخ سیگار که در مجاورت تنها یک نسیم دوست داشتنی است گفتم نسیم " انگار چیز های زیبا همیشه مثبت نیستند " انگار حتی زیبایی و نجابت هم می تواند لطمه وارد کند ماه در اوج اما تنها !! تنهایی که بدون شک برایش رقم خورده است ٬ در بالا ترین نقطه ی جهان ولی غمگین ٬ تصویر زیبا و خسته ی ماه مرا یاد کسی می اندازد که - در اوج ولی تنها - ست ... دستی که زخم می زند ٬ نا پیداست اما زخم ٬ ــــ عریان تر از طلوع آینه در روز است شاید که تن به تیغ دوست سپردن راهی به سوی تست ... دوستی دیگر ٬ دستی دیگر ٬ و ... زخمی دیگر ... برای بودن باید جنگید و روزی که ما جنگ را می بازیم می فهمیم که جنگی نبوده ما سراسر زندگی را بازی داده می شویم ٬ به انواع صورت ها رنگ می شویم و گاهی برای یک لذت زود گذر حتی خداوند را انکار می کنیم شاید بهشت درون بازوان دختری عریان و خیس از عرق جنبش باشد و یا جهنم در عطر یاس وحشی که از گیسوانش برخاسته باشد شاید خداوند شبانه برای دعا به زمین می آید و دست به دامان طبیعت وحشی می شود ٬ کسی چه می داند !! شاید برای عبور یک قطره ی باران از عرش به فرش تنها یک سر تکان دادن ساده گشادگی می کند مهم بودن بی درایت و مطیع ماست ٬ بندگی نوع نمی شناسد ٬ گاهی به اسم خدا و به رسم شیاطین ٬ گاهی یک پیشانی کبود و پینه بسته اما دلی تهی از شعور شعر چشمان خداوند و گاهی یک سینه از عطر بالین فرشتگان و پیشانی بر تیغ زندگی تنها همین چیز های بی معنی و پوچ است ٬ یک منجلاب وسیع که هر روز تمیزش می کنند ٬ اما آیا منجلاب را می توان برداشت ٬ گیرم که نامش را هم عوض کردیم ! چگونه باید درون ساخته شده ی مان را عوض کنیم یک لیوان که ترک خورده سالهای سال اگر دست نخورد می ماند اما حتی اگر یک میلی متر جا بجا شود امکان هر نوع ریختن یا شکستنی را دارد احساس انسان ها مانند یک لیوان می ماند گل من گوهر من ،کاش اينجا بودي کاش اینجا بودی با تو بودن اي کاش، تا ابد ممکن بود کمترین پیدایی،دوری و اینجایی من که با تو هستم،تو چرا تنهایی باهمه دوری ما،اینهمه فاصله ها همه جا سرشار ،از هوایت اینجا گل من گوهر من ،کاش اينجا بودي 





که ره





جان من جوهر من، کاش اينجا بودي
اگر اينجا بودي ، خانه خاموش نبود
آينه حوصله داشت گل فراموش نبود
وزن قلب سنگينم ، غربت آهنگ نبود
ساعت ديواري خسته از زنگ نبود
لحظه هاي ديدار، تا ابد ساکن بود
اگر اينجا بودي، زندگي وسعت داشت
غزل ناممکن، به قلم رغبت داشت
کاش اینجا بودی
جان من جوهر من، کاش اينجا بودي 






Merry christmas
with the best wishes for all 






