تبليغاتX
من و باش به عشق کی زنده بودم ... من و باش دل به کی خوش کرده بودم ... من و باش خیال می کردم یه نفر به فکرمه ... من و باش که فکر می کردم یکی هست عاشقمه ... من و باش که دل به عشق چه کسی داده بودم ... من و باش که تو خیال چه چیزایی ساخته بودم .. .ولی افسوس کلک بود توی کارات ... ولی افسوس دروغ بود همه حرفات ... توروباش وقتی دلگیری وتنها

وقتی دلگیری وتنها

دلم به دام عشق توشد گرفتار می تپه به عشقت تا لحظه دیدار

اینجا   شهر من

شهر باران

شهر خانه بدوش یاران

شهری اسیر زندان اینجا شهر من

شهر مرداب

شهرمادران سربر گریبان

شهر ناکام جوانان

در آغوش دریا

اینجا شهر من شهرما

شهر خانه به دوشان

شهر چشمان همیشه گریان

لبهای همیشه خندان

شهر من دیار پاکان

دیار مردان نامدار

 

شهر من شهر دریا و طوفان

سرشار زِ نعمت خدا امّا ....

دور زِ نگاه بندگان

در عین زیبایی   پنهان

ثروتی ........

در زیر خاک یادها

شهر من قسمتی از ایران

ماند    همیشه   پایدار

پهلوان  همیشه   بیدار

اینجاست انزلي

شهر من

شهر مرداب ...........

نوشته شده در چهارشنبه 24 بهمن1386ساعت 10:51 بعد از ظهر توسط ساناز| |

 

We never get what we want,

We never want what we get,

We never have what we like,

We never like what we have,

Still we live,

Still we love,

Still we hope,

This is life.

نوشته شده در پنجشنبه 11 بهمن1386ساعت 12:53 بعد از ظهر توسط ساناز| |

زندگی یه بازی مسخره بود

وقتی چشمای تو چشمامو ندید

دستامون یه قصه ی تازه نوشت

دلت عاشق شد و دنیامو ندید

               غصه ی نبودن و بودن تو

               بغض خنده هامو تو خودش شکست

               یخ جاده های خیس و شب زده

               بالای خسته ی پروازمو بست

اومدی اما می دونم که باید

نرسیده به گلایه گم بشم

تکیه مو بدم به هرچی فاصله ست

میون هزار تا سایه گم بشم

              من و تو مثل دو تا ستاره ایم

              که دلامونو به هم گره زدن

              توی گرگم به هوای آسمون

                         چشامون اما به هم نمی رسن

توی لحظه های تلخ بی کسی

بذار تنهاییمو تنها بذارم

تا همیشه عاشقت باشم ولی

حتی به خودم نگم دوست دارم

نوشته شده در دوشنبه 8 بهمن1386ساعت 11:46 بعد از ظهر توسط ساناز| |

 

اگرآدم بداد از دست جنّت را به يك گندم

ولي فرزند او دنياي دون را هيچ نفروشد

نخواهد كرد دنيا را عوض با جنّت ورضوان

دلش از غمزه ي دنيا چو سير و سركه مي جوشد

زشهوت هاي دنيايي ندارد لحظه اي آرام

شراب غفلت از آن باده ي منفور مي نوشد

دل آزاري و كج خُلقي شده آويزه ي گوشش

به جمع مال و حرص و آز او پيوسته مي كوشد

نگاه لعبتي بيرون كند اورا زراه عقل

چه آسان دين و جنّت را به يك بازيچه بفروشد

خرابي تا كي و او اسب غفلت تا كجا راند؟

چرا او در پي اصلاح اعمالش نمي كوشد؟

كجا دنياي دون با جنّت ‹‹جاويد›› يكسان است؟

چرا بهر نبردش جوشن تقوي نمي پوشد؟

چرا او نشكند اين ساغرغفلت به سنگ عقل؟

چرا از آن شراب معرفت جامي نمي نوشد؟

 

 

 

 

 >>تنهايی، تنها دارايی آدمها<<

نامی نداشت. نامش تنها انسان بود؛و تنها دارايی اش تنهايی

گفت: تنهايی ام را به بهای عشق می فروشم. کيست که از من قدری تنهايی بخرد؟

هيچ کس پاسخ نداد

گفت:تنهايی ام پر از رمز و راز است، رمز هايی از بهشت. راز هايی از خدا. با من

 گفت و گو کنيد تا از حيرت برايتان بگويم

هيچ کس با او گفت و گو نکرد

و او ميان اين همه تن ، تنها فانوس کوچکش برداشت و به غارش رفت. غاری در حوالی دل. می دانست آنجا هميشه کسی هست. کسی که تنهايی می خرد و عشق می بخشد

او به غارش رفت و ما فراموشش کرديم و نمی دانيم که چه مدت آنجا بود

سيصد سال و نه سال بر آن افزون؟ يا نه، کمی بيش و کمی کم. او به غارش رفت و ما نمی دانيم چه کرد و چه گفت و چه شنيد؛ و نمی دانيم آيا در غار خوابيده بود يا نه؟

اما از غار که بيرون آمد بيدار بود، آنقدر بيدارکه خواب آلودگی ما بر ملا شد. چشم هايش دور خورشيد بود، تابناک و روشن؛ که ظلمت ما را می دريد

از غار که بيرون آمد هنوز همان بود با تنی نحيف و رنجور. اما نمی دانم سنگينی اش را از کجا آورده بود، که گمان می کرديم زمين تاب وقارش را نمی آورد و زير پاهای رنجورش درهم خواهد شکست

از غار که بيرون آمد، با شکوه بود. شگفت و دشوار و دوست داشتنی.اما ديگر سخن نگفت.انگار لبانش را دوخته بودند، انگار دريا دريا سکوت نوشيده بود

و اين بار ما بوديم که دنبالش می دويديم برای جرعه ای نور.برای قطره ای حيرت. و او بی آنکه چيزی بگويد، می بخشيد؛بی آنکه چيزی بخواهد

او نامی نداشت،نامش تنها انسان بود و تنها دارايی اش تنهايی

 

 

نامت چه بود؟
آدم
فرزند؟
بنويس اولين يتيم خلقت
محل تولد؟
بهشت پاك
اينك محل سكونت؟
زمين خاك
آن چيست بر گرده نهادي؟
امانت است
قدت؟
روزي چنان بلند كه همسايه خدا،اينك به قدر سايه بختم به روي خاك
اعضاء خانواده؟
حواي خوب و پاك ، قابيل خشمناك ، هابيل زير خاك
روز تولدت؟
روز جمعه، به گمانم روز عشق
رنگت؟
اينك فقط سياه ، ز شرم چنان گناه
چشمت؟
رنگي به رنگ بارش باران ، كه ببارد ز آسمان
وزنت ؟
نه آنچنان سبك كه پرم در هواي دوست ،نه آ نچنان وزين كه نشينم بر اين خاك
جنست ؟
نيمي مرا ز خاك ، نيمي دگر خدا
شغلت ؟
در كار كشت اميدم
شاكي تو ؟
خدا
نام وكيل ؟
آن هم خدا
جرمت؟
يك سيب از درخت وسوسه
تنها همين ؟
همين!!!!
حكمت؟
تبعيد در زمين
همدست در گناه؟
حواي آشنا
ترسيده اي؟
كمي
ز چه؟
كه شوم اسير خاك
آيا كسي به ملاقاتت آمده؟
بلي
كه؟
گاهي فقط خدا
داري گلايه اي؟
ديگر گلايه نه؟، ولي ...
ولي چه ؟
حكمي چنين آن هم يك گناه!!؟
دلتنگ گشته اي ؟
زياد
براي كه؟
تنها خدا
آورده اي سند؟
بلي
چه ؟
دو قطره اشك
داري تو ضامني؟
بلي
چه كسي ؟
تنها كسم خدا
در آ خرين دفاع؟
مي خوانمش كه چنان اجابت كند دعا

نوشته شده در یکشنبه 7 بهمن1386ساعت 0:20 قبل از ظهر توسط ساناز| |