وقتی دلگیری وتنها
دلم به دام عشق توشد گرفتار می تپه به عشقت تا لحظه دیدار
سالها پيش به من مي گفتي كه مرا هيچ دوست مي داري گونه ام گرم شد ز سرخي شرم شاد و سر مست گفتمت آري باز ديروز جهد مي كردي تا زعهد قديم ياد آرم سرد و بي اعتنا تو را گفتم كه دگر دوستت نمي دارم ذره هاي تنم فغان كردند كه خدا را دروغ مي گويد جز تو كامي ز كس نمي خواهد جز تو ياري ز كس نمي جويد دوستت دارم و نمي گويم تا غرورم كشد به بيماري گر چه مي دانم اين حقيقت را كه دگر دوستم نمي داري دكتر علي شريعتي
نوشته شده در چهارشنبه 17 تیر1388ساعت
0:53 قبل از ظهر توسط ساناز| |








