وقتی دلگیری وتنها
دلم به دام عشق توشد گرفتار می تپه به عشقت تا لحظه دیدار
يادمه بچه بوديم، تو گذشته هاي دور ديده اي گنجشگكي كوچك را؟ او را ميان دستان خود گرفته اي هيچ ؟ ضربان قلب كوچكش را لمس كرده اي ؟ از خود پرسيده اي كه تندي طپش قلبش از چه روست ؟ آياز ترس چنين سراسيمه ميطپد؟ ترس از مرگ ... ؟ ترس از گرفتار آمدن ... ؟ ترس از قفس ... ؟ نه نه نه ... كه ضربان قلبش گرمي دست ترا تجربه ميكند گرمی مهربانيت را لمس ميكند وازرخوت و عطش گرماي دستانت كه مهربانست همچنان مي طپد و مي طپد و مي طپد
اون زمان که قلب ما پر بود از شادي و شور
روزي که تو را ديدم موهاتو بافته بودي
با گل سفيد ياس ، گلوبند ساخته بودي
بعد از اون روز قشنگ ، از خدا رازي شدم
از دم صبحتا غروب با تو همبازي شدم
چه روزهاي خوبي بود ، ولي افسوس زود گذشت
تا يه چشم به هم زديم ، روز و هفته ها گذشت
يادمه روي درخت دو تا دل کنده بوديم
سال بعد ، از اون کوچه ما ديگه رفته بوديم
شايد اون دلا ديگه خشکيده رو ساقه ها
شايد هم بزرگ شده زير بال شاخه ها
چه روزهاي خوبي بود ، ولي افسوس زود گذشت
تا يه چشم به هم زديم ، عمرمون مثل باد گذشت 








