تبليغاتX
من و باش به عشق کی زنده بودم ... من و باش دل به کی خوش کرده بودم ... من و باش خیال می کردم یه نفر به فکرمه ... من و باش که فکر می کردم یکی هست عاشقمه ... من و باش که دل به عشق چه کسی داده بودم ... من و باش که تو خیال چه چیزایی ساخته بودم .. .ولی افسوس کلک بود توی کارات ... ولی افسوس دروغ بود همه حرفات ... توروباش وقتی دلگیری وتنها - خدایا ...

وقتی دلگیری وتنها

دلم به دام عشق توشد گرفتار می تپه به عشقت تا لحظه دیدار

گفتم :

     خداي من ،

دقايقي بود در زندگانيم که هوس مي کردم سر سنگينم را

که پر از دغدغه ي ديروز بود و هراس فردا بر شانه هاي صبورت بگذارم ،

آرام برايت بگويم و بگريم ،

در آن لحظات شانه هاي تو کجا بود ؟

 

گفت:

عزيز تر از هر چه هست ،

تو نه تنها در آن لحظات دلتنگي

که در تمام لحظات بودنت بر من تکيه کرده بودي ،

من آني خود را از تو دريغ نکرده ام که تو اينگونه هستي .

من همچون عاشقي که به معشوق خويش مي نگرد ،

با شوق تمام لحظات بودنت را به نظاره نشسته بودم

 

گفتم :

پس چرا راضي شدي من براي آن همه دلتنگي ، اينگونه زار بگريم ؟

 

گفت :

عزيزتر از هر چه هست ،

اشک تنها قطره اي است که قبل از آنکه فرود آيد عروج مي کند ،

اشکهايت به من رسيد و من يکي يکي بر زنگارهاي روحت ريختم

تا باز هم از جنس نور باشي و از حوالي آسمان ،

چرا که تنها اينگونه مي شود تا هميشه شاد بود .

 

گفتم :

آخر آن چه سنگ بزرگي بود که بر سر راهم گذاشته بودي ؟

 

گفت :

بارها صدايت کردم ،

آرام گفتم از اين راه نرو که به جايي نمي رسي ،

تو هرگز گوش نکردي و آن سنگ بزرگ فرياد بلند من بود

که عزيزتر از هر چه هست

از اين راه نرو که به ناکجاآباد هم نخواهي رسيد .

 

گفتم : پس چرا آن همه درد در دلم انباشتي ؟

 

گفت : روزيت دادم تا صدايم کني ،

     چيزي نگفتي ،

پناهت دادم تا صدايم کني ،

     چيزي نگفتي ،

بارها گل برايت فرستادم ،

      کلامي نگفتي ،

مي خواستم برايم بگويي

آخر تو بنده ي من بودي چاره اي نبود جز نزول درد

که تو تنها اينگونه شد که صدايم کردي .

 

گفتم : پس چرا همان بار اول که صدايت کردم درد را از دلم نراندي ؟

 

گفت : اول بار که گفتي خدا آنچنان به شوق آمدم که حيفم آمد

بار دگر خداي تو را نشنوم ،

تو باز گفتي خدا و من مشتاق تر براي شنيدن خدايي ديگر ،

من مي دانستم تو بعد از علاج درد بر خدا گفتن اصرار نمي کني

وگرنه همان بار اول شفايت مي دادم .

گفتم : مهربانترين خدا ،

دوست دارمت ...

 

گفت :

عزيز تر از هر چه هست من دوست تر دارمت ...

نوشته شده در سه شنبه 27 اسفند1387ساعت 8:3 قبل از ظهر توسط ساناز| |